گفتی از عشق و دلم بانگ جرس ساز کرد
بر سر زلف نگارم گله آغاز کرد
یاد آن نغمه ی خوش کرد و ز جان دست کشید
سر خود پیشکش و سلسله ها باز کرد
غم اغیار به ساقی دل آشوب سپرد
لب خود با لب لعل قدح همراز کرد
چو سلیمان به جهان راز بگفت و بشنید
راز عشق است که او را همه آواز کرد
بده ساقی می باقی که چونین بگذاری
سایه ویران کند آنرا که فلک راز کرد.
یا حق سایه ی خدا -۱9/۱۲/۸۶
